امیر عطاامیر عطا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

امیرعطا جون Amir Ata Jon

سلام به همه دوستای گلمون... باورم نمیشه بازم اومدم اینجا، به زودی اینجارو به روز می کنم... 🤩🤩

برگی از این روزها

94-2-1     سه شنبه گل پسری که این روزها حسابی دست به قلم شدی و البته بیچاره تموم شلواراتم از آثارت بی نصیب نمی مونن   البته کاملا غیر عمدی ...خودتم ناراحت میشی وقتی ماژیکت ناخواسته میخوره به جایی پسر با سلیقه م... علاقه ت به نقاشی این روزها زیاد شده...چه تو تبلت و چه رو وایت برد و کاغذ... امروز تو یکی از کتابات (خودم بلدم) عکس مداد شمعی دیدی و میگی "مامان منم از این مداد بزرگا"... منظورت از بزرگ همون کلفته...   چند وقت پیش تو وب یکی از دوستان خوندم که میگفت مداد رنگی کلفت هم موجوده...حالا اگه پیدا کنم حتما میخرم برات.... فارسی صحبت کردنت روزبروز ...
1 ارديبهشت 1394

بابا من پسرررررررم

94-2-1 فرشته من ..این موهای بلند شما هم داستانی شده برامون... هر غریبه ای که شمارو می بینه به مامانی میگه...دختره؟؟؟؟ و من: نه پسره... هااان...نه که موهاشو خیلی بلند کردین فکر کردیم دختره... .... موهاشو کوتاه کنید...میره تو چشمش.. و بازهم مامان:جلوهاشو خودم کوتاه می کنم براش... .... و از این دست حرفها... و مامانی بیچاره همش باید توضیح بدم که نمیره سلمونی... گریه ش میره تا کجاااا....  ... حالا من موندم واقعا از تیپ شما تشخیص نمیدن که دختر نیستی... ... شاید برای اطلاع رسانی بیشتر با خودمون 1 پلاکارد حمل کردیم که بابا من پسرررررررم..!!!! والااااا. شاید ...
1 ارديبهشت 1394

پسرم....

94-1-28 پسرم هفته خیلی سختی رو پشت سر گذاشتیم...برای همه 1 شوک واقعی بود اتفاقی که افتاد...واقعا چه حیف شد خاله جوونم.  این هفته کلا مراسم بود و همش تو رفت و آمد و گریه و .... خدا به همه مون صبر بده.  عزیزکم بابایی مهربون تو این اوضاع باز هم به فکر پسری بود و چند باری بردت پارک... و امروزهم بعد از مراسم برای اینکه روحیه منم عوض شه رفتیم شهر بازی..و شما گل پسری برای اولین بار سوار ماشین رالی بچه ها شدی و رفتی قصر بادی.. متاسفانه دوربین همرام نبود... خیلی لذت بردی پسرم. اصلا هم دلت نمی خواست بیای بیرون   امروز 3 بار رفتی پارک... به لطف بابایی..  عزیزکم این عکس ها مربوط به هفته قبله... ...
28 فروردين 1394

جدایی

94-1-26 دلم میخواد تک تک عزیزانمو سفت به آغوش بگیرم و خوب حسشون کنم قبل از اینکه برام تبدیل به حسرت بشه.... بیست و چند روز پیش بود که رفتیم خونشون برای عید دیدنی... چه سبزه هایی سبز کرده بود... سبز بودن و هم  قد.. خنده های بلندش هنوز تو گوشمه که داشت برامون حرف میزد و می خندید... چند روز بعد هم اومدن خونه ما... روی کاناپه بزرگم نشسته بود...می گفت سرما خوردم... میوه هم نخورد حتی... می گفت هیچی بهم مزه نمیده... می گفت عید امسال اصلا برای ما اومد نداشت... با داداش بزرگم شوخی میکردن.. خالمو میگم... هنوز خیلی جوون بود... خیلی زود بود براش... به دخترش (عروس مون) گفته بود اصلا عید امسال برام مثل هر سال نیست... فقط دارم م...
26 فروردين 1394

امروز ما

94-1-21 پسر گلم هوا هنوز اونقدر خوب نشده که خیلی بشه رفت گردش... ولی چون خیلی دوست داری بری گردش و پارک.. من و بابایی هم تصمیم گرفتیم هر هفته بریم پیک نیک ایشالله... البته پارک رفتن ها جای خود...   امروزمون که بعد از ظهر رفتیم کندوان... خیلی بهت خوش گذشت... اصلا دوست نداشتی برگردیم... ولی با قول اومدن دوباره راضی شدی..  خونه هایی که تو دل کوهن و چیدمانشون خیلی خاص و زیباست.. اینم سدی که تو مسیر برگشت کنارش خودمونو به صرف 1 فنجون چای داغ دعوت کردیم.. نازنین پسرم الهی زندگی به کامت همیشه... ...
21 فروردين 1394

میم الف دال ر

94-1-21 عزیزم سالهاست که روز مادر برام رنگی نداره.... حتی اگه خوب بگم باید بگم تیره ست برام... عزیزم درسته که با وجود تو چند سالی میشه که این روز تلخی سالهای قبلو نداره ولی هنوزمممم..... عزیزکم مادر فدای تو بشه که داری برای آنا جونت گل می بری... آنا جون مهربون که تو هرگز ندیدیش.... ولی اونقدر با احساس بهش گفتی "آناجون روزت مغارک"(مبارک خودمون) که نتونستم جلوی اشکامو بگیرم.... نازنینم دلم برای کی بسوزه. دلم که خاکستر شده ...  نازنین مادرم روزت مبارک... امروز بیشتر از هر روز آغوشت را تشنه ام... کاش بودی کنارمان... لبخندت برایم لذت تمام دنیا می بود اگر بار دیگر می دیدمش... ...
21 فروردين 1394

سیزده بدر 94

با وجود سرما خوردگی مون.... از رو نرفتیم و رفتیم 13... و چه خوب که رفتیم...هوا کمی بادی بود...ولی خوش گذشت.... و تو هم شکر خدا بعد از 1 روز کامل هیچی نخوردن از کباب 13 خوردی و من و بابایی چقدر خوشحال شدیم.... همگی باهم ...خاله جونی ها.... باباجون... آدایی اینا.... ما...فقط جای محیا جونی اینا خالی بود که شمال بودن...  بعد از گره زدن سبزه هامون ...با اینکه خودت انداختیش که بره....ولی همش بهونه می گرفتی که سبزه مونو میخوام...      ...
14 فروردين 1394

تبریز گردی...

93-1-14 پسرم قبل از عید تصمیم داشتم تو ایام عید بریم دور و اطراف شهرمون و هرجا که 7سینی بود باهاش عکستو بگیرم....ولی امان از این نشدن..... هفته اول که سرماخوردگی تو مختصر بود و اوضاع خوب ولی واقعا وقت نشد... یعنی دید و بازدید ها اصلا فرصتی برامون نمیذاشت...  بعدشم که سرما خوردگی من و شدت سرماخوردگی تو.... دیگه اصلا هیچی.... فقط تونستیم یکی دو جا بریم.... و چندتایی عکس ..هوای امسال عید هم که کلا باد و بارون...با زمستون اشتباهی شده بود.... به هرحال وقتی نخواد بشه نمیشه که نمیشه... اینم عکسی که بابایی به جای تو گرفت....هرچی اصرار بهت  کردیم نرفتی سوار شی  ...
14 فروردين 1394